سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
 |  ۲۶/ اردیبهشت/ ۱۳۹۸ - ۹:۴۸
  |   نظرات: 4 نظر
181 بازدید

آئین ماه رمضان اوز در ۵۰ سال گذشته در گفت و گو با همشهریان

فرهاد ابراهیم پور*: زمان این غول نادیدنی که نمی‌شود لمسش کرد که نمی شود آن‌را خورد یا نوشید، نمی شود آن‌را بوئید یا شنید و چشید همواره با صلابت ایستاده تا حیات وزیستن را پشت پا نهد. حیرت انگیز که  خود استوار می ایستد و این از عجایب روزگار است.

ما انسان‌ها زمان را به سه حالت نام گذاری کرده ایم . زمان گذشته ،  زمان حال و زمان ندیده ی آینده. زمان آینده ما تا به آن نرسیم نمی توانیم ارزیابی دقیقی از آن داشته باشیم چون هرلحظه می‌تواند پدیده ای در جهان همه معادلات را به‌هم ریزد اما سیر معمولی آن‌را می‌توانیم تا اندازه ای ارزیابی کنیم. زمان حال که در ادامه زمان گذشته به ما می رسد؛  زندگی کنونی ماست که لحظه به لحظه از آن می گذریم و تبدیل به گذشته اش می کنیم؛  اما آن‌چه پایدار مانده و می‌ماند زمان گذشته است؛ بیش از هر حالتی این گذشته است که در خاطرات ویادآوریه‌ای ما از گذر عمرمان نقش آفرینی میکند؛ تجربه را ماحصل آن دوران می‌دانیم؛  اتفاقات در آن زمان (گذشته ) رخ داده است و لذایذ و اندوه ومرگ و عشق را در آن زمان دیده و لمس کرده و در خویشتن خویش به یادگار گذاشته ایم. پس آن‌چه درون انسان ماندگار شده همه آن‌چیزیست که در گذشته اش رخ داده است وبرای همین است که مرتب به آن زمان ارجاع پیدا میکند وهیچگاه نمیتواند از آن رهایی یابد مگر مرگ آغوش باز کند و هر سه حالت زمان را به مسلخ برد  .نوستالوژِی همان گذشته پر فراز ونشیب است  حسرت و نداری .لذت و تلخی , ؛ عشق و غم ؛ شور و جوانی که همه آنها در گذشته خود در گذشته ایم میشود خاطرات ….. 

علاقمندی انسان به مرور تاریخ خود و حیات و کائنات از این منظر است تا توشه خود را که از اوان تولد تا آخرین لحظات زندگی اش به کول می‌کشد با خود داشته باشد این کار عظیم نگهداری توشه گذشته در وحله اول ذهن به دوش میکشد و در مراحل بعد آنچه در تاریخ وخاطرات نوشته شده یا به تصویر کشیده شده تا اگر در آن زمان نبوده ایم آثاری از آنرا دریابیم

این مطلب قدری سخت شد وشاید بهتر بود در مبحثی فلسفی مقدمه می‌شد اما چه کنم که برای رجوع به موضوع ۵۰ سال پیش لازم دیدم این نکات  فراروی بیننده قرار گیرد تا اهمیت زمان گذشته وانچه بر او و دیگری گذشته کمی بهتر درک شود .فقط کمی 

 پرسشی با ۵۰ تن از همشهریان اوزی خودم در میان نهادم با دوستان وآشنایانی که بیشتر آنها همچون خود من بالای ۵۰ سال دارند و تعدادی که کمتر سن دارند، تا جوابی کوتاه دریافت نمایم سوال این بود :

سوال : اقا یا خانم   ….گرامی .. میشه خاطرات خود  را در ۵۰ سال پیش در ماه رمضان در شهر اوز کوتاه و مختصر برایم بنویسید .در باره نوع خوراکی ها و امکانات و هرآنچه لازم دانستید بنویسید. 

پاسخ ها:

   خالد نجم دینی: در کودکی همراه با دوستان محله به مسجد محله می رفتیم و برای افطاری با تکه ای نان و چند عدد خرما افطاری می‌دادند . چیزی که یادمه می‌رفتیم مسجد جامع  آن‌جا محمد علی ابراهیمی پدر احمد که هر دو مرحوم شده اند از منزل رئیس عبدالله زرنگار خرما می آوردند و غنی وحدانی با سینی کوچکترب خرما تقسیم می‌کرد

و جالبش این بود که در بشقاب ما بچه ها سه چهار تا خرما می‌گذاشتند اما در بشقاب پیش نمازمسجد (مرحوم محمد امامی ) یک مشت و لپی ..

سعید ضیایی:خب ۵۰ سال پیش من ۸ ساله بودم،خونمون نزدیک مسجدبَرا(حاجی مزَّمو) بود،برای  خیرات ماه رمضان مادرم گَپُک تازه میپخت ومن قبل ازافطارمیبردم مسجدبرای مومنان روزه دار،جنب وجوش روزه داران برام جالب بود.

توخونه اون روزهاهم شیرینیهای مخصوص این ماه مثل پِشِه،فرنی،مشکوفی درکنارخرماکه میگفتندروزه گشودن باآن سنت پیغمبربوده وامروزهم البته می گویندبرسفره بودولی خوراک اصلیت قریباهرروزفقط تلیت بودوازتنوع ورنگارنگی واسراف این سالهاخبری نبود.

معمولاازآنچه شیرینی برای افطاردرست میشد ظرفی هم برای همسایه هامیبردیم .بعدهاکه بزرگترشدیم،روزه میگرفتیم وافطاری رادرمسجدبابزرگترهامیخوردیم که معمولانون وخرمایی بودکه مردم میآوردند وهنوزهم لحظه تقسیم ان بین روزه داران برام هیجان میاره،حس خوبی بود.

جالبترین چیزی که ازاون موقع یاد مونده اینکه یک روزحاج محمدخداداد(هِلههِله) که ازجماعت اون مسجدهم نبوداونجاروزهاشراب اکاسهای اناردون کرده بازکردکه خیلی استثنائی بود.

پلوگوشت سحری هم تنهاچیزی بودکه میتونست ادم رااونموقع شب ازخواب بیدارکنه وهنوزهم به یاداونروزهاتودبی حاضرم اونوقت شب بخاطرش قیدخواب رابزنم که اینکارراهم میکنم

 ثریا نامی: بله ۵۰ سال پیش آخی یادش بخیر، شبی که قرار بود فرداش رمضان باشه بعد از غروب آفتاب می رفتیم پشت بام برای پیدا کردن ماه خیلی وقتا چون که ما بچه بودیم وبقولی چشم ما تیز تر بود ماه پیدا میکردیم .من که در آن موقع بچه بودم وشوق و ذوق داشتم برای روزه گرفتن.

به‌مادر خدابیامرزم می گفتم حتما سحری صدام بزن. بعضی وقتا بیدار میشدم بعضی وقتا هم نه . برای سحری خونه بقولی تاجرها برنج وگوشت میزاشتن لای پلو که ما خیلی دوست میداشتیم ولی کم داشتیم.

بعضی موقع تا وقت اذان طاقت می آوردیم و کلی ذوق میکردیم بعضی وقتا هم نه بعضی موقع هم می رفتیم آب می خوردیم و الکی میگفتیم حواسم‌نبود .برای افطاری اکثرا آبگوشت با کلم قمری  درست میکردن آبش با کلمش تلیت میکردن.

گوشتاش میزاشتن برای سحری لای پلو. البته برای تاجرهاولی برای کم در آمدها تلیت میگو یا هم بادمجان برای سحری هم برنج رشتباه یا برنج ماشک بادمجان وگوزرک وپیاز میزاشتن لای پلو اگه پلو نبود هم گپک با تخم مرغ درست میکردیم.

دسر هم اگه بود پشه یاکستر یا بقول آنزمان میگفتن ارروتیا هم با نشاسته ترک درست میکردن آنموقع برای سحری بیدارباش میگفتن . من بیدار باش گفتن حاج محمدرفیع آخوند خیلی دوست می داشتم قشنگ گوش میکردم یادش بخیر چه مرد خوبی بود.

برای نماز تراویح می رفتیم منزلشان  زن حاج محمدرفیع بهروزیان پیش نماز بود اونم خدارحمتش کنه صدای قشنگی داشت خیلی هم زن‌مهربانی بودخدا رحمت کنه .همشون آنزمان برای من خیلی با محبت‌بودن بعداز نماز تراویح شیر میاوردن برای پذیرایی؛  بعضی موقع بما می رسیداول به بزرگترها میدادن اگه زیاد میشد بما میدادن.چقدر قشنگ بود پشه رنگی درست‌میکردن من خیلی رنگهاش دوست‌ داشتم توی بشقاب خورشی درست‌میکردن . شبها که بزرگترها میرفتن نماز تراویح  ما‌کوچکترها نگاه میکردیم آخر ماه رمضان هم‌الوداع میخوانند.

برای افطاری ماست و خرما میخوردیم بعدش هم طبق معمول تلیت، یادمه از خونه پدر بزرگم میرفتم خونه سرا راه زن حاج مرفیع بهروزیان گفت کجا میری دخترم ؟گفتم خونه . گفت‌بریم خونه‌کارت دارم همراهش رفتم منو برد دم پله خونشون از اول پله بشقاب خورشی پشه رنگ وارنگ گذاشته بود یک سینی آورد بمن ۴ تا بشقاب داد گفت ببر خونه .نمی دونی من چقدر ذوق کردم

صبر نداشتم اذان بگه بخوریم.خونه همه‌کس پشه وکستر نداشتن خدا رحمتش کنه از دبی براش پشه می فرستادن اونم درست میکرد برای در و همسایه خودش هم‌میبرد

الان جلوی چشمم هست اون پله‌ها واون‌پشه های رنگ رنگی چقدر قشنگ بودن یادش بخیر

یاد همه رفتگانمان هم بخیروروحشان شاد جاشون توی بهشت.

آنموقع که‌میتونستیم بخوریم که ‌نبودالان که فراوان داریم خدارا شکرباید با احتیاط بخوریم

 بیژن نوروزی: چیزی زیادی  از رمضان بخاطرندارم.حدود ۸ الی ۱۰ سال عمر داشتم که در لار زندگی می کردیم در آن زمان روزه نمی گرفتم ولی تمام بچه های محله سرگرمیها زیادی داشتیم از قبیل رفتن در خانه همسایه‌ها و از آنان طلب کردن چیزی  ( شیرینی ، آجیل، حلوا…… )

زمانی که در منزل کسی میزدیم باید شعری می خواندیم

(رمضان آمد و معمانیش کنید

گاو و گوساله به قربانیش کنید

در این خانه حوض پر از گلاب

صاحب این خانه رفته کربلا

رمضان جانم، جانم رمضان )

بعد می گفتیم جواب یا صواب

اگر جواب بود چیزی گیرمان می آمد

ولی اگر صواب بود دو باره شعری می خواندیم

در این خانه چهارتا میخ زده سر و روی بی بی گربه خنچ زده

در می زدیم و فرار می کردیم

بهترین غذاهای ماه رمضان بالاتووا / حلوا تره /فالوده خونگی/حلوا نشاسته

و رفتن به حسینیه برای خوردن نذریی هایی که مردم داشتند

 محمدرضا میراحمدی : یادش بخیر آنروزها به اتفاق بچه های همسایه ساندویچ خرما گرفته بودیم دستمان و دم در خونمان که روبروی قبرستان بود منتظر بانگ اذان بودیم که افطاری کنیم.

با اینکه همه بچه ها روزه کله گنشکی بودیم یکی از همین روزها مادرم سینی پر از خرما به من داد که ببرم مسجد کمالی که در محله امان بود منم آن  سینی را بردم و آنجا ماندم تا نماز تراویح مشغول نماز بودم که یکدفعه یکنفر بنام محمد احمد معروف به پاتیلک من را از جایم بلند کرد و جای من ایستاد برای نماز  فکر کنم در ردیف جا نداشت. من خیلی ناراحت شدم و رفتم خونه و هنوز به مسجد برنگشته ام .

عبدالله دلکش : اتفاقا یکی از خاطرات دوران کودکی ما همین بود که موقعی که شروع میکردند به خواندن نماز زنبیل خرما و گپک برمیداشتیم و فرار میکردیم .چه روزگاری بود بچه بودیم  و بازیگوش

 فاطمه نورانی : باعرض سلام خدمت دوستان خوبم .ماه رمضان مابسیارشیرین بودشبهابه پشت بام میرفتیم لحاف راپهن میکردیم .هندوانه رادرسینی قاچ میکردیم تابادانراخنک کند بعدخواهرو برادرهای قدونیم قد دورهمی مینشتیم ومیخوردیم.مادرمان برای افطارتلیت گوشت وترک(نشاسته) اماده میکردتاچندتاازهمسایه هادرکنارماافطارکنند ..تابه شب عیدمیرسیدیم وبالباسهای قشنگ که پدرما ن میفرستادبه هبشی میرفتیم شاد وخرم بودیم وبس

 قدریه صدیقی : تابستان وماه رمضان بود ..همگی پشت بام خانه خوابیده بودیم ..بانوای بیدارباش ازمسجدمادرازخواب بلندمیشدم ابچه هادرخواب واوازپله هاپایین میرفت وخودش رابه آشپزخانه میرساندبرای تهیه سحری .  برنج خیس خورده رادردیگ آب جوش میریخت .وکتری چای راروی شعله دیگرچراغ گازمیگذاشت ..

بعدازریختن برنج درصافی وموقع دم کشیدن گوشت یغتی که ازقبل آماده کرده بودلای پلو  ( اکثرالوبیاپلو ..ماشک پلو ..رشته باپلوویاپلوسفید ) میگذاشت وتادم کشیدن پلو ..بقیه مخلفات سحری که شامل سبزی وبشقابی ته گودازفرنی یاکسترویاپشه بود راآماده میکردوباشنیدن اذان *هو * ماراصدامیزدکه بیایید سحری آماده ست ..

ماهم باچشمانی خواب آلودازپله هاپایین رفته وباشستن دست وصورت پای سفره یآماده مینشستیم ..همگی ازپدرومادروخواهران وبرادردورسینی مسی که گوشت یغنی وپلوبود بالذت لقمه میگرفتیم .

وبعدازاذان صبح باخواندن نمازدوباره میخوابیدیم ..اماپدرومادرتاطلوع خورشیدمشغول خواندن قرآن بودن وبعدیکی دوساعتی میخوابیدن ..سپس بلندمی شدن پدربرای خرید روزانه ازخانه بیرون میرفت ومادرهم مشغول کارهای خانه میشد .

مابچه هاهم به اقتضای سنمان بکاری مشغول میشدیم . چندورقی هم قران میخواندیم ..پدرنیزبادست پربه خانه برمیگشت وباگرفتن وضوشروع به خواندن قرآن میکرد .پدرومادرم باصدای بلندقرآن میخواندن .میگفتن ماه رمضان بایدصدای قرآن خواندن ازخانه هاشنیده شود ..هنگام ظهربعدازنمازتقریباهمه میخوابیدیم تانمازپسین ..بعدازنمازپسین همراه مادربرای تهیه افطاری مشغول میشدیم .مادرپشه .کسترویافرنی درست میکرد ..ماهم بشقابهای ته گودگل سرخی رامیچیدیم تامادرآنهاراپرکندوبعدازسردشدن چندتاییازبشقابهاراتوی سینی میگذاشت که مابرای همسایه هاببریم .

برای اینکاربی صبرانه منتظربودیم .غروب که میشدوقتی صدای درزدن خانه بگوش میرسیدمطمئن بودیم همسایه یاقوم خویشی افطاری آورده ..بیشتروقتهاهم سینی پرازخرماویاگپک یاهندونه وخربزه قاچ خورده ای به مسجد محله میبردیم ..

هیچگاه باسینی خالی برنمیگشتیم .ملای مسجدازافطاریهایی که آورده بودن هرچیزبوداندکی درسینی میگذاشت وبه مامیدادومابچه هاخوشحال به خانه برمیگشتیم ..

غروب ماه رمضان کوچه هاازرفت وآمدودستهای پرمردم خالی نمیشد ..هرکس به اندازه وسعش خوراکی یابه مسجدمیبردیابرای همسایه ..

موقع اذان وافطارهمه دورسفره البته مجمعه بزرگ افطاری جمع میشدیم .به همراه پدردعامیخواندیم وخرمابدست منتظراذان بودیم ..باشنیدن اولین صدای الله اکبرازمسجدهمگی خرماهارادردهان میزاشتیم وشروع به خوردن خرماماست وگیک وسبزی وفرتی وپشه و..میکردیم ..

بعدبلندمیشدیم نمازمیخواندیم ..خدابیامرزپدرم میگفت اول بایدروزه رابشکنیدحتی بایکدانه خرمابعد نمازبخوانید ..

بعدازخواندن نمازمخلفات دیگری که درسینی بودمیخوردیم وظرفهاراجمع میکردیم.ومیشستیم ..بابلندشدن صدای اذان خفتن (عشا ) پدرراهی مسجدمیشد برای نمازخفتن وتراویج ..آن زمان زیادرسم نبودکه زنان نمازتراویح بخوانند ..همسایه هاپشت درمسجدمحله جمع میشدیم برای گوش دادن خواندن نمازمردان که باصدای بلندمیخواندن ..زنهاهم همراه مردهاسوره هارامیخواندن ومیخواستن این گونه خودرادرنمازتراویح شریک کنند

مابچه هاهم خوشحال توی کوچه بازی میکردیم بعدازتمام شدن نمازحلقه قرآن روبراه بود .مردان دورهم جمع میشدن وهرکدوم چندورقی ازقران رامیخواندن تایک جزوازقرآن تمام شود ..بطوریکه شب آخرماه رمضان یک ختم قرآن خوانده بودن ..

دراین شبهااکثراخوراکیهایی هم بین نمازگذاران وزنان وبچه هایی که دم درمسجدنشسته بودن  . توزیع میشد ..بعدش همه به خانه برمیگشتن وشام که اغلب تلیت گوشت باتربچه بودمیخوردیم ..تلیت گوشت بیشترتکه های کوچک گوشت ونخودوسیب زمینی و کلم همراه بود ..وتکه های بزرگ گوشت رابرای سحری بعنوان یغنی لای پلومیگذاشتن ..بعدازخوردن شام هم میخوابیدیم تاموقع بیدارباش .

 نوری ابراهیم پور: ۵۰ سال پیش من ۶ ساله بودم اما من ۱۳ سالم بود که اولین بار روزه رفتم .آن موقع ها من دوست داشتم که به درسم ادامه دهم اما پدرم توافق نکرد واصرار من هم به جایی نمیرسید  که من ادامه درس بدهم .مادر گفت اشکالی ندارد دخترم روزه بگیر نماز بخون انشالله نیتت و دعایت برآورده میشود. من آن سال روز گرفتم، نماز خواندم اما دعا و نیتم برآورده نشد و خبری از ادامه تحصیل نشد.  شاید این قسمت من بود و امیدوارم که دیگران به نیت و آرزویشان برسند

در مورد اینکه چه می خوردیم.  بله خرما بود، دوغ بود و پشه و ترک و فرنی و شربت طارونه  یا گلاب هم مادرم بعضی شب ها درست میکرد .آنهایی که دستشان به دهنشان میرسید معمولا هرشب تلیت گوشت داشتند اما من تا آنجا که یادم هست با مادر بزرگ( ننه خاله) میرفتیم گاهی به قصابی پنج علی می رفتیم و  وکه ایی یا چارکی گوشت میگرفتیم و در چند وعده میخوردیم.  بعضی شب ها پپلاس افطاری میخوردیم بعضی وقتها رشتبا (آش رشته محلی ) مادر با بل میگو (میگوی خرد و ریز خشک شده ) خورش درست میکرد خورش بادمجان هم بود در هفته شاید یک یا گاهی دوبار تلیت گوشت میخوردیم

بعضی وقت ها ماهی فروش از بندر می آمد و در کوچه فریاد میزد ماهی ماهی ما گاهی هم ماهی میگرفتیم . آنموقع ها اگر زیاد چیزی نداشتیم دلمان خوشتر از حالا بود اتحاد واتفاقمان بهتر بود و نیت ها خیلی پاکتر و ارتباطمان بیشتر بود الان همه درگیر هستند درگیر مشکلات زیاد که حتی در ماه رمضان هم کم نمیشود اما باید امیدوار باشیم نماز و روزه وقت خوبی برای خومان هم هست .

 محسن نامی: ماه رمضان است و بد نیست یادی کنیم از رمضان پنجاه سال پیش که ما که آن موقع هفت سالمون بیشتر نبود و تازه داشتیم  به مدرسه می‌رفتیم .ما در محله ی سیفایی  زندگی میکردیم و محله ی ما محله یی بسیار آباد و شلوغ بود و پر از بچه های شیطان و بازیگوش .مسجد محله ما مسجد خدا بیامرز حاجی محمد رفیع آخوند بود که داخل مسجد یک چرخ و فلک نصب کرده بودند و یک باغی هم بغل مسجد بود که آب آن از طریق چاه مسجد و  چرخ این چرخ و فلک که بیشتر وقتها با نیروی کار بچه های محله که برایشان یک تفریح بود می‌چرخید؛  مخصوصا در ماه رمضان که بیشتر بزرگترها روزه می‌گرفتند این بچه ها بودند که توسط هول دادن و به گردش در آوردن آن بدون آنکه خودشون هم متوجه باشند که دارند یک کاری انجام میدهند با عشق به گردش در آوردن آن چرخ و فلک و اندکی سواری بر روی چوبهای آن داشتند تفریح پر خطری انجام میدادند.

یکی از روزهای ماه رمضان بود که ما به همراه چند نفر از بچه های محله به عشق سواری و بازی با آن چرخ و فلک؛ این چرخ بود که ایندفعه با ما بازی کرد.برای اینکه متوجه بشویم این چرخ و فلک چه بر سر ما آورد باید ابتدا بیان کنم که این چرخ و فلک چجوری بود و  چگونه کار میکرد.

جنس چرخ و فلک تماما از چوب بود و ابتدا شش یا هشت پایه که همان ستون چرخ و فلک بود را به صورت عمودی بر سر چاه به هم وصل میکردند به گونه یی که  پایه ها نیم متری از زمین فاصله داشت بعد با چوبهای کوتاهتر همه را به هم وصل میکردند که ستون‌ها محکم بشه و‌  در آخر چهار یا شش چوب بلندتر را به صورت افقی طوری روی چوبهای دیگر می بستند که از هر طرف سر چوبها بیرون باشه که از سر این چوبها برای دسته و هول دادن به چرخ و فلک و کشیدن آب از چاه استفاده کرد که این دسته های بیرونی معمولا چهار یا شش تا بود و وقتی که بچه ها بیشتر از این تعداد بودیم برای بدست آوردنش جان خودمون هم به خطر مینداختیم.یک قرقره ی عمودی چوبی بزرگ هم در بالا و‌ وسط چرخ و فلک نصب شده بود که دورش را  طناب می‌بستند و سر این طناب کلفت که بهش میگفتند هیhay) ) چاه  به دول یا همون ظرف بزرگی که از چرم بود و با آن آب را از چاه بالا می اوردند میبستند .وقتی می‌خواستیم آب را از چاه بکشیم چرخ و فلک سنگین بود و باید همگی هول می‌دادیم چون هم چرخ و فلک سنگین بود و هم ظرف آب اما تفریح اصلی  ما زمانی شروع میشد و سر از پا نمی شناختیم که ظرف آب خالی میشد و چرخ و فلک سبک .آن موقع بود که ما دور خودمون و‌ دور چرخ فلک می‌گشتیم و هول می‌دادیم که چرخ و فلک سرعت بگیره و هر کدوم که زرنگتر بودیم زودتر سوار می‌شدیم و بقیه تقریبا زیر دست و‌ پا یا له میشدند یا فرار می‌کردند یکی از این روزهای ماه رمضان بود که برای بدست اوردن آن جایگاه و سوار شدن بر ترک آن چرخ و فلک توی آن شلوغی ما نتوانستیم سریع و توی سرعت سوار شویم و یکی از چوبهای چرخ و فلک به کمر ما خورد و افتادیم دو سه متر آنطرف‌تر اما انگار نه انگار و دوباره و هر روزه این خطرات را به جان میخریدبم.

 حنیف نجم دینی : ما که بچه بودیم آنموقع هنوز روزه نمی رفتیم وقتی برنج اکفنده وگوشت وبادمجان وکلم داخل برنج میگذاشتند  هم سحر میخوردیم هم ظهر که از مدرسه برمیگشتیم آن برنج میخوردیم چه کیفی داشت موقع افطار هم می رفتیم مسجد گپک و خرما میدادند . خاطرات خیلی زیاد است اما حضور ذهن ندارم .خدا مادرم را بیامرزد که چه غذایی در آنموقع برای افطاری و سحری درست میکرد . خاطره دیگرم اینکه منزل ما نزد بغل مدرسه بدری بود مثلا به مادرم میگفتیم روزه هستیم اما بیسکویت تو جیبم میگذاشتم و میرفتم مدرسه اما همیشه موقع خوردن بیسکویت ها میترسیدم نکند مادرم برود پشت بام و موقع خوردن بیسکویت در مدرسه مرا ببیندچون منزل  ما مشرف بر مدرسه بدری وحیاط آن بود. 

 عایشه فقیهی پور: اگه  قرار باشه  خاطرات  خودم باشه  که اونموقع  من ۳ ساله بودم ولی  از  کودکی  ام که ۱۰ سال به  بالا بود چیزایی یادم  هست  وازش  خاطره  هایی  دارم.

یادی  از  خاطرات رمضان‌‌ ۴۰ سال پیش  که ما ۱۰  دوازده ساله  بودیم . این‌‌ایام برای  هرکسی  خاطره شیرین  ومشترکی  است  قبل  از  رمضان به  دنبال ماه  میگشتن‌ فقط  حرف شیخ  محمد  سند  بود ‌که ‌‌همه کس حتی  با دوربین  دنبال ماه بودن  از  جمله  پدرم  که از کادر مشایخ  بود  و تعصب  فراوانی داشت  از همان شب  هم‌ نماز  تراویح  شروع  میشد  و فضای  عرفانی  ومعنوی  بخود می  گرفت  اون‌زمانها رمضان  در فصل سوزان تابستان  اوز  واقعا  سخت میگذشت  وبدن‌یارای  تحملش  نداشت  وموقع  افطار  همه  گوش  به اذان بودیم  آبها را به  انبار حاج  مزمو(محمد زمان)  زیر هاو (زیراب ) درست  می بستیم.   باهمسایه ها دورهم  جمع  میشدیم  برای  افطار  غذای  اکثر  خانه ها مثل  هم بود از سفره  اکنون  و تجملات خبری  نبود . شیرینی  در حد  ترک  که ارنشاسته  گندم درست  میشد  ومادرم  خودش از گندم نشاسته بار می اورد  درست  میکرد  وپشه  رنگی ؛ هندونه قاچ شده  در هوای  سردپشت بام  میزاشتن  خنک بشه .

 افطاری تلیت  بود  که گوشتاش میزاشتن  برای  سحر . بعد از  نماز  تراویح  هم‌ پذیرایی  داشتن  که  شیر گرم  از  خانه ما  تهیه  میشد . مادرم  قوری  بسیاربزرگی  داشت ک شیر  با هیل  درآن را میجوشاند وبابام  میومد  میبرد برای نماز گزاران  ؛ هنوز طعم وبوی این شیر  را حس میکنم نیمه   َشبها  هم مادر مهربونم سحری  درست  میکرد وماهم  که پشت  بام خوابیده  بودیم  را صدا میکرد خیلی صدامون میزد تا وقتی  عصبانی میشد ومیگفت بلند شین  که بونگ‌اوشگوت ولی خداییش  اونموقع  اوج خواب شیرین بود که بایستی بیدار میشدیم . صدای بیدارباش هم از مسجدها  بلند  میشد  ودوبار هم بونگ‌میگفت  یکی بونگ‌هاو(آب)  یکی بونگ‌صبح  که دیگه بعد از آن به ما اجازه خوردن نمیدادن  .  بعضی  وقتا  هم  از  زیر  روزه  در میرفتیم  وامتحان  داشتیم  وهوا گرم وطاقت فرسا بود   ولی برای خوردن  چیزی نبود یوا شکی میومدیم  پیاز وگرجه  ولیمو درست  میکردیم با گپک  چه طعمی  داشت ولی کوچک  بودیم  اما پدرم چون شیخ  بود خیلی تعصب  داست  اماسواد نداشت  مارا مجبور به روزه داری میکرد . رادیوی پدرم  هم نصف شب  سحری  با یک آهنگ دلنشبن  مثل شجریان  هرشب  فعال بود   و نماز  تراویح  هم حال وهوای خودشو را داشت  خیلی  خوب  بود  ولی مابچه ها فقط میرفتیم نگاه میکردیم  نمیدونم‌چرا بما یاد نمیدادن  وتشویق  نمیکردن .    شب ۲۷  رمضان  هم شب  خاصی  بود و خیر  وخیرات زیادی  پخش میکردند.  تاشب  عید هرروز  روزشماری میکردیم  و لباس نو وبه انتظار حبشی   چه  ایامی  بود ایکاش  برایمان یکروز تکرارشود.

ماه رمضان ما بسیار شیرین بود شب ها به پشت بام میرفتیم لحاف را پهن میکردیم .هندوانه را درسینی قاچ میکردیم تا باد ان را خنک کند بعد خواهر وبرادر های قد ونیم قد دور همی مینشتیم ومیخوردیم.مادرمان برای افطارتلیت گوشت و ترک(نشاسته) آماده میکرد حتی چندتا از همسایه ها در کنار ما افطار میکردند ..تا به شب عید میرسیدیم وبا لباس های قشنگ که پدرمان میفرستادبه هبشی میرفتیم شاد وخرم بودیم و…

 شریف بازرگانی : خاطرات خودم از آن دوران این  است که تمام مردم اوز بلااستثنا چه آنکه داشت چه انکه نداشت یک چیزی خیر میکرد برای مردم نماز گزار در مسجد مثل گپک یا فتیری یا بشقاب خرما یا ترک و …در مسجد این اقلام  بین مردم نماز گزار و بچه ها در مسجد تقسیم میکردند ونیت میکردند که ثوابش به امواتشان برسد. در مسجد  مردم قبلا سفره پهن میکردند و با گفتن الله اکبر توسط موذن  با آب و خرما و معمولا  ۳ه خرما که می بایست معمولا فرد بود روزه را افطار میکردیم کمی میخوردیم بعد میرفتیم نماز و بعد دوباره اگر چیزی بود میخوردیم.

یکی از آداب و رسوم اهل سنت اوز بعد از نماز خافتان نماز تراویح میخواندیم  و در ده روز آخر ماه رمضان نماز قیام میخواندیم که نماز شب اسمش هست.

عمده مواد غذایی در ماه رمضان دسرها پشه,  ترک؛  فورنی  …وتلیت غذای اصلی افطاری بود  دوغ هم  بود و در بعد از نماز تراویح شیر یا آب نبات تقسیم میشد تا نمازگزارها بتوانند به نماز طولانی ادامه دهند

یک رسم جالب این بود هرکس که میتوانست وآنچه که دسر درست کرده بودند مانند پشه و ترک و فرنی و… به همسایه نیز میدادند وانها نیز بنوعی تلافی میکردند واین حس خوب و حسنه و مشارکت و دیدن همسایه و بفکر هم بودند خیلی ارزشمند بود  از قدیم جلسات قران خوانی در مساجد جاری بود و توزیع زکات بود و زکات بین آنها که لازم بود  در لیستی تهیه میشد که به مردم میدادند عده ای که خارج بودند نیز در اوز وکیلی داشتند که بوسیله انها پول زکات توزیع میشد.

ضمنا یادآور شوم بیشتر مردم چون میدانستند که ماه رمضان در پیش است خیلی ها اعم از مردم و زن کارهای خودرا بیشتر قبل از ماه رمضم اانجام میدادند تا در ماه رمضان به عبادت و روزه بپردازند

 یکی از همشهریان:  در اوز از سالیان دور نماز تراویح برگزار می شده است. پدرم در اولین روزی که اعلام می شد فردا رمضان است مارا صدا میزد که بچه ها من رفتم مسجد شما ها بیایید معمولا پدران حتما در نماز شرکت میکردند و کم وبیش آنها پسران خودرا هم با خود می بردند حالا اگر شد با اختیار یا با اجبار.

در نماز تراویح میشد نماز تراویح خواند یا نیت نماز نخوانده را کرد. معمولا هر دوحالت وجود داشت و از طرز سلام دادن معلوم میشد .چون نماز تراویح دو رکعت دو رکعت خوانده میشود و اگر کسی میدیدی که بعد از دو رکعت سلام نداده است معنیش آن بود که میخواهد ۴ رکعت بخواند و احتمالا نماز قضا میخواند.

معمولا پدران که درصف جلو بودند در بین رکعت ها و سلام دادن ما کوچکترها و فرزندان را می پائیدند که ببینند ما در حال نماز هستنیم یا اینکه داریم شیطنت می کنیم چون بعضی بچه ها که با اجبار میرفتند وسط نماز ها شوخی و مسخره هم میکردند و این موجب میشد که تنبیه شوند.

معمولا بعد از نماز شیر و چایی و گاهی شیرینی بین جماعت پخش میکردند که به معنی ختم نماز تراویح بود  بعد از نماز جمعی ۵ یا ۶ نفره جمع میشدند و مشغول ختم قرآن میشدند به این معنی که هر کس بصورت نوبتی سوره ای از قرآن میخواندند و این ادامه پیدا میکرد تا آخر ماه رمضان بعضی ها حتی میتوانستند دو دوره ختم قرآن کنند بنا به وقتی که میگذاشتند بود.

مراسم مولود خوانی در اوز همیشه مرسوم و دایر بوده است من تا آنجا که بیاد دارم از سی شب ماه رمضان ۲۰ تا ۲۵ شب مولدو خوانی بود معمولا کسانی در اوز قصد مولود خوانی برای خودشان یا رفتگانشان میکردند و مردم در مسجد ی که توسط قصد نموده تعئین میشد جمع میشدند و حلقه مولود خوانی شروع میشد  این حلقه از روحانیونی که اشعاری بلد بودندتشکیل میشد و بقیه مردم جواب بعضی اشعار را که بلد بودند میدادند معمولا اشعار مولود در وصف پیغمبر اسلام بود  متاسفانه من آن اشعار الان یادم نمی اید اما یادم هست که بعضی از افراد حلقه مولود خوانی دچار شور و هیجان زیاد میشدند و تا مرحله غش و بیهوشی پیش میرفتند.

بعد از اتمام مولود خوانی قند حبه یا نبات یا حلوا مسقطی بین حاضرین در مسجد تقسیم میشد و به هر شرکت کننده ای یک پاکت میدادند. بعد از مولود عده ای به دید وبازدید می رفتند و آنهایی که مولود نیامده بودند نیز مشغول دید وبازدید همدیگر میشدند مردم تا ۱۱ و گاهی ۱۲ شب در دید و بازدیدها بودند  بعد از ان ساعت افرادی میخوابیدند تا با بیدار باش از خواب برخیزند بیدار باش توسط امام مسجد گفته میشد و این بدان معنی بود که افراد از خواب برخیزند و تدارک سحری ببینند ۱ تا ۲ ساعت بعد میرسید به بانگ آب که بمعنی نزدیک شدن با پایان اشامیدن وخوردن بود و اخر هم بانگ صبح بود که زین پس نمیشد چیزی خورد و روزه از ان ساعت شروع میشد.

لازم به ذکر است در آن ایام امامان بعضی از مساجد بدلیل خستگی و گاهی خواب رفتن ؛ اذان ها هم گاهی پس و پیش می گفتند که در زمان خودش مشکلی بود برای نمازگزار و روزه گیر.

بطور کلی در ماه رمضان شهر اوز شب زنده داری داشت و از آنجا که تعداد مساجد هم کم نبود . تعداد اذان های مختلف از سر شب تا صبح سرو صدای زیادی ایجاد میکرد بخصوص برای کسانی که اوزی نبودند یا اولین سالی بود که در ماه رمضان اوز بودند اینهمه سر وصدا برایشان حیرت آور و تا اندازه ای آزار دهنده بود .معمولا معلمان و کارمندان بومی گله مند میشدند که شب با اینهمه سر وصدا خواب ندارند ولی اعتراضشان در حد گفتن بود و به جایی نمیرسید.

نکته دیگری که خیلی خوب بود  به علت رفت وآمد و سرو صدای اذان بخصوص در رمضانهایی که در ماه زمستان بود ان حالت ترس و دلهره که در ماههای قبل و بعد از رمضان بود دیگر نداشتیم و براحتی حتی تا دیر وقت مردم در کوچه ها رفت و امد میکردند

روزهای ماه رمضان امامان در مساجد مشغول قران خوانی (منظور ختم قرآن )بودند .در حقیقت کسانی ختم را برای رفتگانشان در مقابل مبلغی از امامان مساجد یا روحانیون وقت می خریدند و هر کدام سعی میکردند بیشتر بخوانند چون به سخنی متعهد شده بودند و به زبانی پیش فروش کرده بودند  ولی چون بی خوابی و خستگی فراوانی داشتند و روزه دار بودند بعضی از آنها در حین خواندن مشغول چرت زدن هم می شدند . یادم هست گاهگاهی باد پنکه  ورقها را جابجا میکرد و آنها متوجه نمی شدن و بعد از خواب پریدن ادامه میدادند ما هم که این نکته را دیده بودیم بعضی وقت ها شیطنت کرده و ورق ها (صفحات) را جابجا میکردیم ولی چون ترس داشتیم بعد به او می گفتیم که باد پنکه چند ورق جابجا کرد و شما این صفحه میخواندید آنها هم تشکر میکردند.

موقع کودکی ما ماه رمضان در تابستان بود و هوا واقعا گرم وخشک بود و تشنگی و عطش طاقت فرسا بود معمولا کسانی که به مسجد جهت ادای نماز ظهر میرفتند تا موقع نماز عصر آنجا میماندند چون هم در مسجد پنکه بود که در بسیاری از منازل اوز نبود و هم اب حوض مسجد خنک بود و می شد هراز چند گاهی سروصورت خنک نمود به هر حال با بدختی به نماز عصر میرسیدیم چون واقعا تشنگی مانع از خواب می شد.

بعد از نماز عصر معمولا هر کس به سر کار خود میرفت و منتظر میشد تا اذان مغرب بگویند و بروند برای افطاری .برای افطاری عده ای می رفتند مسجد که نماز مغرب انجا بخوانند . توانمندان شهر و افرادی هر شب مقداری خرما و گپک می بردند مسجدهای محل ؛ جماعت حاضر نیز با همان افطار میکردند و بعد از افطار نماز برقرار میشد .افطاری معمولا برای رفتگان نیت می شد .

 یونس رضایی: محمودا جان من کلا ۴۵ سال بیشتر ندارم . اون زمان خوراکی خاصی نبودافطار دوغ یا ماست با خرمابعدش تلیت گوشت ، یا تلیت بادمجون یا میگوخشک .سحری هم معمولا برنجی بار میزاشتن با همون خورشت افطاری میخوردن

خبری از سمبوسه و آش و هریسه و این چیزا هم نبود.دسر هم پشه بود که بعدها پودینگ و ژله هم اضافه شد

فرهاد ابراهیم پور : آنموقع من ۸ سال بیشتر نداشتم تازه رفته بودم مدرسه. خواندن ونوشتن بلد بود م .مادرم یادش بخیر بیشتر از پدرم اصرار داشت من هرچه زودتر نماز بخوانم و بخصوص روزه بگیرم . در همان ۸ سالگی یک نیم روز روزه گرفتم و طاقتم طاق شد . آنموقع ها کار تعطیلی نداشت هم مدرسه دوشیفت میرفتیم هم باید کارهایی که پدر و مادر میگفتند آنجام دهیم. صبح زود بلند میشدیم ساعت۵ یا شش باید گله می بردیم پیش چوپان (مدعلی سلوی /محمد علی صحرا گرد )بعد کمک به پدر.. بعد مدرسه .نه از چراغ گاز خبری بود نه از یخچال.  تلویزیون هم نداشتیم ؛کولر هم نداشتیم  ما فقط یه پنکه دستی ناسیونال داشتیم که انهم پدرم از شیراز خریده بود. در محله ما خیلی ها ان پنکه دستی هم نداشتند . اگر خیلی گرم میشد بادبزن چاره کار بود بادبزن حصیری ساخته شده از پش نخل. بازی ما در کوچه بود .زنهای محل اکثرا بعد از ظهرها بخصوص ساعت ۵ و۶ شروع به پختن نان میکردند خونه ما بیشتر جمع میشدند. وظیفه اصلی بچه های همسن وسال من و کمی بزرگتر اوردن هیزم برای پخت در تنور و برزه برای پخت نان بود.اوردن هیزم طولی نمیکشید انور رودخونه هنوه که الان همه ساخت وساز شده است بیابان بود و تا برکه میبریکه که نرسیده به کوه بود هیچ خونه ای غیر از باغ کامیاب نبود. آنجاها پر از خشار و خار برای داخل برزه و شعله ور کردن تنور بود البنه تخته و هیزم که منور حاجی از کوه می آورد یا پدرم از بیابان جمع میکرد همیشه گوشه ای از حیاط بود تا مورد استفاده قرار گیرد..اولین گپک که به بیرون پرتاب میشد دل ما را می برد  بعد از آن ما خیلی مشتاق تر از روزه داران,  منتظر تمام شدن پخت بودیم ؛ بوی گپک تازه تازه از تنور در امده با مهوه و روغن فوق العاده بود  .بیشترمواقع  گپک و گاهی هم فتیز می پختند ؛ پخت که تمام میشد هرکسی سهم خودش را که آرد یا خمیر اورده بود برمیداشت و میرفتند خانه هایشان. 

دختران همسن سال ما و حتی بزرگتر  کنار مادران گوش بفرمان بودند یا در پخت کمک میکردند یا خانه را خوب آب و جارو میزدند .حیاط خانه ما گلی بود و با پاشیدن آب کلی خنک میشد و حال و هوای خوبی داشت. آب یخ نداشتیم  ؛ معمولا کوزه ها پر از اب در سایه میگذاشتیم و برای موقع افطاری اماده بود اگر تابستان بود وهوا خیلی گرم؛ ما را میفرستادند تا از برکه زیر اب بیاوریم با چند تن از پسرهای محل می رفتیم همین برکه نزدیک مدرسه بازرگانی نزدیک مسجد شیخ حاج احمد ؛ چند برکه آنجا بود حلب آبی را میفرستادیم تا به ته آب انبار  برسد ؛ نیم ساعتی آنجا میماندیم و سعی میکردیم چند دقیقه مانده به افطاری برگردیم خونه ؛ طناب حلب ابی که بزیر فرستاده بودیم ارام ارام میکشیدیم تا اب داخل ان خارج نشود و سرد و خنک از آب انبار بیرون بیاد .

کفش درست وحسابی نداشتیم اما امیدوار بودیم که در پایان ماه رمضان پدر کفشی و لباسی برای روز عید برایمان بخرد .کار وکاسبی از رونق نمی افتاد تحمل و طاقت آدم های آنموقع خیلی زیاد بود هم کار میکردند هم روزه میگرفتند مثل الان نبود که بیشتر روزه داران در نصف روز را به استراحت یا در خواب میگذرانند کارهای آنموقع بوتیکی و مغازه ای نبود تعداد اندکی دکان دار تعداد زیادی یا گله دار بودند یا چاروادار یا کشاورز و خیلی ها عمله وبنا در محله ما فقط یک نفر پدرش خارج میرفت بقیه یا پاروادار بودند یا کارگر. پدر من راننده و ماشین دار و راننده شهر وبیابون بود حتی در ماه رمضان هم طبق اصول خودش کار میکرد مسجد زیاد نمی رفت اما نماز و روزه اش همیشگی بود حتی در زمانی که مسافرت طولانی شیراز و بندر میرفت. جاده ها خوب نبود و رفتن به بندر و شیراز بیش از ۹ساعت طول میکشید .

در باره افطاری بگویم  اکثر ما بچه ها بیشتر از بزرگترها منتظر صدای اذان بودیم ما قبل از اذن میرفتیم مسجد محله و گاهی دو مسجد میرفتیم چند نفری که خیلی هم زرنگ بودیم اول میرفتیم مسجد نامور آنجا که خرما و گپک زودتر میدادند برمی داشتیم وسریع و با سرعت خودمان را به مسجد شیخ حاج احمد میرسایدم گپک و خرمای مسجد نامور در شکم یا کیبو پنهان میکردیم انجا هم گپک و خرما میگرفتیم و سریعا می امدیم منزل تا میرسیدم به اذان نزدیک شده بود انگار ما روزه دار هستیم دم در خونه می ایستادیم وبا اولین صدای اذان دوان میرفتیم داخل و سرسفره می نشستیم . پدر و مادرم اول کمی آب میخوردند و بعد نماز میخواندند و بعد بلافاصله می نشستند سر سفره .شرب طارونه یا گلاب معمولا داشتیم اگر هم نبود شربت قند خالی بعد از آن شروع به خوردن میکردیم همه دور یک سفره بودیم خبری از بشقاب و قاشق و چنگال نبود یک طرف گپک گرم و چایی شیرین و اینطرف هم خورش میگوی خشک شده یا خورش بادمجان یا گاهی خورشت گوشت بود اول تلیت میخوردیم وکمی از نخود ان و پلاس و چربی خوشمزه بود .گوشت اگر بود مادرم گوشت ان را برای سحری جدا میگذاشت وسر سفره نمی اورد .گاهی وقت ها رشتبای هویی یا همان رشته اشی می پخت که واقعا با خورش میگوی خشک یا بادمجان عالی بود . بیشتر افطاری ها اینگونه بود مگر کسان اندکی که وضع مالی خوبی داشتند و میتوانستند هرشب تلیت گوشت بخورند . من یادم نمی اید که مادرم شبی در ایام رمضان مرغ درست کرده باشد البته کوکوی سیب زمینی درست کرده بود یا چند بار کله پاچه که ابش را شب تلیت میکردیم و بقیه آن فردا ما بچه ها نهار میخوردیم در کل تا انجا که یادم می اید این وضع افطار ما بود

اما سحری حکایتش فرق میکند غیر از پدر ومادرم روزه دار دیگری در خانه ما نبود جز بعدها که دو تن از خواهرانم نیز روزه دار شدند اما تا قبل از ان موقع سحری مادرم همه بچه ها را غیر از نوزاد و دوساله ها صدا میزد و چه شوقی داشت ؛ بوی برنج دم کشیده با گوشت اکفنده (گوشت لای پلو ) که همراه با سیب زمینی و کلم قمری بود اشتهای ادم را صد برابر میکرد آنموقع از بس فعالیت و کار بود کسی پرهیز غذایی نداشت خوردن با لذت انهم تا تهش کیفی داشت

بعد از انکه سیر وپل (زیاد) میخوردیم خیلی وقت ها دست نشسته وخواب آلود میچپیدیم توی رختخواب همگانی بچه ها و به خوابی خوش فرو می رفتیم . مادرم زودتر از همه ما بیدار میشد من برای کمک به دوشیدن شیر بزها و گوسفندها میرفتم کمکش  قبل از آن چای درست کرده بود و یا نان و گپکی با چای شیرین میخوردیم یا اگر برنج شب قبل مانده بود با مهوه میخوردیم خیلی هم انموقع خوشمزه بود . این روزگار ما در ۵۰ سال پیش در ماه رمضان در شهر اوز بود .

در این ایام زنها خیلی کمتر از مردان میتوانستند بخوابند هم بچه داری میکردند هم پخت وپز در آن گرما و سرما هم باید به سر و وضع بچه ها میرسیدند فقط بعد از افطاری که مردهای خانه میخوابیدند و بچه ها کمی در کوچه ها بازی میکردند چند زن همسایه ما میرفتند نزد خانه تالاری (پیرزن محله )یکی از پیرزنهای با سواد محله که هم قصه و حکایت میگفت و هم فرصتی میشد تا زنها با هم درد دل کنند و البته کمی هم غیبت .آنموقع نه تلویزیون ماهواره ای بود نه انترنت نه رایانه نه گیم …اگر رادیویی هم پیدا میشد مالکش پدر ها بودند و حتی خیلی از زنها جرات اینکه رادیو بگیرن دستشون نداشتند تا په برسد به بچه ها.

من این سوال را برای ۵۰ نفر فرستادم اما آنهایی که جواب داده اند مشاهده کردید دیگران یا نتوانستند بنویسند یا نخواستند بنویسند یا بقولی یکی از آنان: اصلا خاطره ای از ان موقع ندارم !! . من خواستم کنشی در ضمیر ناخوداگاه آنها شوم و یاد اور خاطراتی از انها باشم تا قسمتی از گذشته معلومی در حوالی زمان مشخصی با هم به اشتراک گذاریم .جا دارد  از همه ان عزیزانی که در این سوال و جواب شرکت کردند تشکر فراوان نمایم .

آری  این قسمتی از روزگار ما در ۵۰ سال پیش در ماه رمضان در شهر اوز بود.شاید ماه رمضان تلنگری یا بهانه ای بود برای واکاوی هر چند اندک حدود نیم قرن پیش ما مردمان شهر اوز.  من در اینجا  آنقدر که بیاد داشتم و در خاطرم مانده بود برایتان نوشتم ..

. انسانها در داشته ها و تجربیات مشترکشان با سنن و فرهنگ مشترکشان به اتفاق و اتحاد نزدیک میشوند و وقتی ما نتوانستیم ویا نخواستیم تجربیات خود؛ را گذشته خودرا با انکه در یک وادی زیستیم به اشتراک بگذاریم  ؛ قسمتی از گذشته خویش را غبار الود میکنیم و انگاه زمان زودتر مهر فراموشی اش بر گذشته ما میزند.

ارزوهایتان مستجاب در گاه حق باد

* مدیر سایت ستاره اوز / ۲۵ اردی بهشت ماه ۱۳۹۸ /اوز   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

4 Responses to “آئین ماه رمضان اوز در ۵۰ سال گذشته در گفت و گو با همشهریان”

  1. همشهری از جوانان قدیم گفت:

    مطالب جالبی بود اما بسیاری از مطالب تکرازی و مشابه هم بودند و بهتر بود خلاصه میشد و چه خوب بود شرایط امروز ماه رمضان در مورد سحری و افطاری و مراسمهای دیگر هم اشاره میشد تا مقایسه ای با ۵۰ سال قبل بشود .این مطالب برای جوانان امروزی باید جالب باشد که مردم آن دور و زمانه چه شرایطی داشتند و اکنون دارای چه شرایطی هستند ولی افسوس که جوانان امروز اینگونه مطالب کمتر مطالعه میکنند و تمام فکر و ذکرشان متوجه گوشئ های موبایل و اینترنت و ماهواره است . به هر حال جالب بود و اگر نطرات مشترک افراد دسته بندی میشد بهتر بود.

  2. اهل اوز گفت:

    اقای احمدی هدفتون از گداشتن این مصاحبه چیه

    • مدیریت گفت:

      سلام. هدف در خود متن هست. مروری بر آئین ماه مبارک رمضان از ۵۰ سال قبل تاکنون و تفاوت سبک زندگی و برگزاری آئین این ماه

نظر سنجی
Sorry, there are no polls available at the moment.
آخرین نظرات
  • من تا ۳. روز قبل که. در مسیر. هیرم به طرف. بنارویه. وجویم. حرکت. میکردم. اثری. از. روکش. اسفالت. ندیدم اما. در مواردی. لکه. گیری. شده. بود پس. کجاست این ۱۷. کیلومتر روکش....
    از بلوکات. اوز در مطلب: روکش آسفالت محور دامچه هیرم و بهسازی دو تقاطع
  • خبر خوبی است امیدواریم کلیه راههای مواصلاتی بخش اوز مورد توجه واقع شود...
    در مطلب: روکش آسفالت محور دامچه هیرم و بهسازی دو تقاطع
  • انتشار کتاب شعر رباعی دوزبانه ایرانی و تاجیکی مرا دیگر نمی بینی به آقای فرهاد ابراهیم پور تبریک و شادباش میگویم امیدوارم این اقدام ایشان که موجب افتخار و معرفی بیشتر شهر...
    همشهری حامی نویسندگان بومی اوز در مطلب: از کتاب« مرا دیگر نمی یابی» با برگردان فرهاد ابراهیم پور رونمایی شد
  • با تشکر از برگزارکنندگان‌نمایشگاه، در صورت امکان عناوین کتابها با دکر نام نویسندگان جهت اطلاع همشهریان که امکان بازدید از نمایشگاه را ندارند در انتهای گزارش اضافه شود ودر...
    همشهری حامی نویسندگان بومی در مطلب: افتتاح نمایشگاه صنایع دستی و سنتی در موزه مردم شناسی اوز
  • اقای بازرگانی باید با دکتر مونسان ریس میراث فرهنگی ایران در باره عدم استقرار نمایندگی اداره میراث فرهنگی ور بخش اوز ملاقات میکردند...
    شهرونداز تهران در مطلب: موزه مردم شناسی اوز برای دومین سال پیاپی به عنوان موزه برتر شناخته شد
  • بسیار. جالب. موفق. باشید. لطفا در باره استقرار نمایندگی اداره میراث فرهنگی وصنایع دستی وگردشگری. دراوز. اطلاع. رسانی. نمایید مجوز. دایر کردن ان. سال. قبل در. شیراز. صادر...
    شهروند. از اوز در مطلب: افتتاح نمایشگاه صنایع دستی و سنتی در موزه مردم شناسی اوز
  • روحانیت. اوز. مانند. بسیاری. از شهرها. باید. در امور. اجتماعی. مسلمانان وارد. شود. مردم. اوز. انتظار. دارند.روحانیون. محترم. در. مسایل مهم. شهر. اوز. مانند. استقرار. ادار...
    شهروند. از. شیرازو. درخواست. از. روحانیون در مطلب: بررسی فقر و راه کارهای مبارزه با آن در خطبه های نماز جمعه اوز/ فایل صوتی
  • درود بر شما جناب احمدي،هدفشان باز داشتن شما از فعاليت است مگر مطالعه و دانايي چه چيزي از شهر كم مي كند؟؟شايد شما و گروهتان شهرهاي ديگر را هم تشويق كرديدء،امثال ديديم كارت...
    شهروند در مطلب: وقتی دانسته یا ندانسته خود زنی می کنیم
  • با تشکر از مدیریت محترم سایت اوز امروز از انجاییکه رقابت برای پایتختی کتاب در میان شهرهای بزرگ ایران نیاز به انرژی و وقت زیاد و کمک مالی و فکری افرادی زیادی دارد و امکان...
    همشهری حامی نویسندگان بومی اوز در مطلب: وقتی دانسته یا ندانسته خود زنی می کنیم
  • جناب احمدی به نظر من تحلیل فعالیت اوز در بحث کتابخوانی تاثیری در افکار مخالفان اصلی این فعالیت فرهنگی نخواهد داشت به دلیل اینکه اینگونه افراد که حتی برخی از آنها دارای سم...
    همشهری در مطلب: وقتی دانسته یا ندانسته خود زنی می کنیم