*امیررضارضایی: در روز جهانی پست، یادِ مردی را زنده کنیم. که با پاهایش، با الاغ و اسب و قاطر و ماشین های عهد جنگ جهانی اول و دوم، مسافتها را برای پیوند دهنده احساسات و روایت مردمانش پیوند میزد،…
با حوصلهاش برای برای مردم، دلها را به هم میرساند و با سادگیاش ولی امانت داری و استقامتش، نام خود را در بخشی از خاطره های هم نسلش، از پست و پستچی های اوزی را به امانت داری ثبت کرد، اما تاکنون برای نسل امروز گمنام مانده است..
پستچی،
**محمدحبیب بن محمدسعید قاری**
پدرش، **محمدسعید قاری**، نابینا به دنیا آمد؛ اما نابینایی چشمانش، هرگز مانع روشنی دل و صدایش نشد.
او حافظ قرآن بود و قرآن را با صدایی شیوا و دلنشین میخواند…
همین هنر و شخصیتش باعث شد مردم او را «قاری» صدا بزنند؛ نامی که بعدها به فامیل خانوادگی او ثبت شد.
محمدسعید قاری نابینا، ولی روشندل،
صاحب نُه پسر و یک دختر بود….
در خانهای که نان از دست تلاش میآمد و صدای قرآن از دل برمیخاست..، و محمدحبیب پستچی، در این خانه متولد و بزرگ شد؛ …
**محمدحبیب قاری** در سال **۱۲۷۴ خورشیدی** متولد شد. او با **شاه زمان قاری**، دخترعموی خود، ازدواج کرد و صاحب هفت پسر و سه دختر شد:- یوسف( در کودکی فوت می کند ).
مرحوم محمدسعید،محمدشریف محمدرفیع، عبدالملک، مرحوم محمدرسول ،
محمدزمان، مرحوم فاطمه، مرحوم بلقیس،
و آمنه( که در کودکی از دنیا می رود)

در روزگاری که تلفن، پیامک و اینترنت در زندگی مردم نبود، رسیدن یک نامه میتوانست خبرِ سلامتی مسافران راه دور، که برای معاش زندگی از دیار خود کوچ کرده بودند، و خبر عروسی و خبرایی از جنس غم و شادی یا موفقیت باشد.
دختر محمدحبیب پستچی؛ (مرحوم فاطمه)؛ تعریف می کرد که:( وقتی پدرم نامه اوزی هارو میاورد، دسته ای از نامه ها را، خودم می بردم دم در خونه های مردم …
، اگر سواد نداشتند، خودم برایشان می خواندم و در ازای نامه خواندنم، یا تخم مرغ محلی بهم میدادن، یا هر چیزی که دل دختری چون مرا با خوراکی های محلی آن زمان، می توانست خوشحال کند..
اگر در نامه هم، خبری مسرت انگیز و شاد بود، یک قران ( پول شاهی) یا دو قران بهم میدادند و بعد هم می گفتند بنشین در کنارمان و جواب نامه هم هر چه ما گفتیم، بنویس…)
مسیر کاری پستچی اوزی؛ محمدحبیب قاری، ساده نبود.
در ابتدا در اداره پست بندرعباس مشغول کار شد تا مرسلات پستی را بین بندرعباس تا مناطق بستک جابه جا کند…
دوری از خانواده ای که در اوز ساکن بود و مشقات زندگی آن روزگار، که بر دوش همسرش در اوز، با خانواده ای عیالوار و پرجمعیت قرار داشت ، سخت و دشوار بود..،
این دشواری، همسر را ناچار به نامه نویسی و دردنامه ای برای فرح پهلوی کرد و خواستار انتقال همسر پستچی خود، به منطقه اوز می شود که پس از مدتی، این پیگیری همسر، به نتیجه می رسد و محمد حبیب پستچی، به اداره پست اوز منتقل شده و پستچی اوز تا لار و بندر عباس و حاشیه شهرها و روستاهای خلیچ فارس می شود تا حامل انتقال نامه ها و محموله های پستچی در این مسیرها و محل ها شود…
راه اوز به لار و بندر آن روزگار، راهی بود خاکی، با گرمای سوزان و سرمای استخوان سوز کویری، گردوغبار، جادههای ناهموار و رودخانههایی که در فصل باران، بشدت پرآب و خطراناک و غیر قابل عبور می شدند..
گاهی سیلاب فصلی، راه را میبست و او باید پشت آب میماند تا مسیر باز شود و روزها طول می کشید تا راه باز شود و نامهها و مرسولهها به مقصد برسند…

قلیانش شده بود همراه دائم و همیشگی برای رفع خستگی در طول راه و مسیر…
در تمام عمر کاری خود، کارش را با امانتداری انجام میداد و برای مردم آن روزگار، پستچیِ قابلاعتماد، یعنی همه چیز.. و اعتمادی که محمد حبیب ساخته بود، از او چهره ای معتمد در اسرار و رازها، به یادگار آن نسل گذاشت…
محمدحبیب قاری؛ سرانجام، در سال **۱۳۵۲ خورشیدی**، در سن **۷۶ سالگی**، دیده از جهان فروبست.
امروز که پیامها در چند ثانیه میرسند، شاید کمتر کسی بفهمد که در روزگاری، رسیدن یک نامه چقدر سخت و دشوار بود.
روز پست، فرصتی است برای یادِ کسانی مانند محمدحبیب قاری؛ و پستچیان گمنام دوره ای که با پای پیاده و سواره بر الاغ و قاطر و اسب و در عهد محمد حبیب پستچی، با آن ماشین های عهد جنگ جهانی اول و دوم و زیر آفتاب جنوب و در میان راههای خطرناک و با آن دشواری ها، ارتباط مردمان آن روزگار شدند و رفتند.
*( خبرنگار مردمی و رسانه شهرستان اوز)