حاجی اهل خیرات بود و خیرات حاجی بی صدا نبود..صدای خیرات حاجی، منتی بی صدا بود، چون اصل صدا، بزرگ بود..
..بزرگ می شد نام حاجی، در این محل یا اونوری….
سبد سبد ، پر صدقه..
پنهون نداشت هر چی داده.. پنهون صدا نداره، نام و نشون نداره..
روی حاجی، پوست حاجی، مرام خیرات حاجی، لنگه نداشت اسم حاجی..
اما…و اما..
وا اسفاا از زیر آن پوست حاجی، نه عذر می خوام…منظور ما، لختی نبود…از گفتن زیر حاجی…
منظور ما:
. پوست حاجی که رو بود..
همون نما، که بت بود….
زیر همین، یه اصل بود…
اصل حاجی دو جوربود…
واااا اسفا چه ها بود…
بگم یواش که چی بود؟
حاجی چه خوش خوراک بود..
نزول می خورد، حلال بود…
نزول می داد.. ثواب بود.
عذر می خوام اشتباه بود..
نزول چیه،؟..
انگ چیه؟..
تجارتی دو سر بود..
بانکداری حلال بود…
بگم حاجی چطوری ؟
بگم کارات چهجوری؟..
دیدم حاجی برگشت طرفم و اشاره کرد که بیام جلوتر، منم دو دل از این دعوت حاجی، که برم جلو یا که نرم.. رفتم جلو با ترس و لرز… نزدیک حاجی، چهره به چهره، رو در رو…
حاجی سر مبارک را به گوش قرمز شده ام نزدیک کرد و در حالی که خشمی له شده در بین دندونهای دو طرف دهان خود را فشار می داد ، هوار زد:
های بچه جون، فضولی.؟
آب بکش اون دهنی…
تاجر مگه پول نمی خواد؟..
محتاج مگه نون نمی خواد؟..
من خادم این مردمم..
گره گشای مشکلم..
سرمایه دادم، کار کنه….
هر ماه، صدی جدا کنه..
بانکی زدم اسلامی..
چشمنداری ببینی؟
آب بکش اون دهنت ..
نقطه چینا تو روحت…..
قالب تهی کردم که گویا مرده ای ایستاده گشتم…
خشکم زد..
از دهان خشک زده تا دست وپای چوب شده ام….
این آدما…
دوچهره ها، شوخی ندارن با کسی ،..
با هرکسی سمج باشه،
انداختن صورت باشه،
برداشتن نقاب باشه…
عیانگر پنهون باشه..
شوخی ندارن با کسی…
ترس داره، هیبت داره، آدم داره، دست داره، دستی برای خوردن آب خنکی،
زنجیره از رفیق داره …
رفیقی از قانون داره..
دست فراوون حاجی..
وصل شده در هر طرفی،..
***********
دیدم حاجی با چهره ای برافروخته و نگاهی تند و آتشین، سرتا پای خشک زده ام را براندازی کرد…
تهی شد جان شیرینم..
من چه کردم، با زبونم؟
پونه گشتم، مار زسوراخ درکشم..
اژدها آمد برون، آتش بزد جان وتنم…
چاره ای نبود از خلاصی،..
جز اینکه بر روی مخ این حاجی، ماله کشم بر آنچه گفتم ،..:
چشم حاجی جون ..
چشم حاجی جون..
آب کشیدم دهنم…
طاهر بشد زبونم…
حرف بزنم ای حاجی ؟
چندی شده هر صدی؟
حاجی بیرون حجره را نگاهی انداخت، یواشکی اومد کنارم..آتش درونش را سرد دیدم اندکی…گفت:
بیا بشین ..
نشستم از ترس، کنار این حاجی…
گفت: بشین تا حالیت کنم،
حاجی چنگی زد به ریش تبرک شده از ذات خودش وتسبیح را چرخشی داد…
یه قرآن هم بما داد…
ورق ورق آیه داد…
خدمت به خلق نشون داد..
یه نشخوار هم، به کار داد….
سفسطه در دهان داد….
حکم حلال به کار داد…
نرخ صدی بما داد….
وااا اسفا چه زیر بود…
زیرحاجی، چه ها بود…
راستی که فردا رمضون …
اسیر می شد حاج رمضون..
بازم بگم یا که نگم؟
***********************
حاجی حجره را بست…
حاجی زودتر می بست…
به گمانم که، گمان همه بازار، همین بود که حاجی به رزق کم قانع بود وبه چند فروش راضی بود..
حاجی رفت ولی خونه نرفت….
هیچ روزی در این ساعت روز، .، خونه نرفت…
اون طرفا..
اون طرفه شهر حاجی..،
جایی که حاجی اسم نداشت..
اسم و نشون در اون نداشت..
پشت دری رسید حاجی،..
چه خونه ای، دروازه ای..
حتما حاجی یتیم داره..
حتما حاجی نون خور داره…
حتما حاجی قرار داره..
قراری با همکار داره…
وا عجبا کلید داشت.
اونور درب صدا داشت
*******************
اونور درب، الان بگم یا بعد بگم؟
پرده دوم حاجی، با ترس بگم یا که نگم؟
اگر حاجی هشدار نداد..
آب خنکی، بما نداد..،
دست داشتنش، جواب نداد…
حبس قلم، بما نداد….
حتما میگم ..حتما میگم …
راستی که فردا رمضون..
اسیر می شد حاج رمضون..
***********************
بار خدایا : فرصتی ده، بندگی در راه تو..
ما اسیر بندگیت گردیم همه حال، نی اسیر ماه تو…
مطالب منتشر شده در پایگاه اوز امروز در راستای انعکاس دیدگاه های نویسندگان مطالب است و الزاما به معنای دیدگاه رسانه نیست.
لطفا. دراستانه. ورود. وزیر بهداشت. ودرمان. به منطقه جهت افتتاح بیمارستان جویم ومسافرت. ایشان. به لار وگراش. اطلاع رسانی شود. واز مسولان. اوز. ومنطقه. برای دیدار وزیر. از...
تقاصای معلم. اوزی در مطلب: ملا احمد کرامتی؛ نقاش، خوشنویس و نگارگر قدیمی اوز
مرحوم بهرام دوستی روشن، در شهریور ماه ۱۴۰۵ دعوت حق را لبیک گفت و به آسمان پیوست. روحش شاد و یادش گرامی...
همکار سابق در امور آب شهرستان خنج در مطلب: اولین رئیس بنیاد مسکن شهرستان اوز معرفی شد
خدمت اقای احمدی. وسایر دلسوزان. رسانه ای. وفعالان اجتماعی. دراوز به قرار اطلاع موثق. وزیر بهداشت. ودرمان بزودی. ( مهرماه) برای افتتاح بیمارستان جویم به منطقه میایند. لازم...
قابل توجه جناب اجمدی در مطلب: خیلی زود دارد دیر میشود
با احترام به بانی خیر. بیمارستان فعلی اوز که این بیمارستان سالها درخدمت مردم بوده. اما الان بیمارستان فرسوده وظرفیت گسترش وپذیرش. تجهیزات وبخشهای مدرن وامروزی. را ندارد....
اوزی متخصص در پیرا پزشکی در مطلب: خیلی زود دارد دیر میشود
جناب آقای احمدی عزیز ، مواظب باشید که خدایی ناکرده بخاطر این گزارش از طرف عده ای تحدید و یا با پاسخ تند روبرو نشوید ، زیرا افرادی هستند که خود را مالک این بیمارستان می دا...
فاروق رکنی در مطلب: خیلی زود دارد دیر میشود
به قرار اطلاع. وزیر بهداشت ودرمان دراینده نزدیک برای. افتتاح بیمارستان جویم به منطقه مسافرت می کنند. لازم است مسولان بهداشت. ودرمان. وفرمانداری. اوز. ودیگر فعالان اجتماعی...
قابل توجه. فرمانداری. اوز در مطلب: خیلی زود دارد دیر میشود
لازم است گروهی. از فعالان اجتماعی. وافرادی که در بیمارستان اوز دارای سوابق. وتجربیاتی. هستند هییتی رسمی تشکیل دهند ومطالبات ودرخواستهای بهداشت. ودرمان وبیمارستان. اوز. را...
جمعی از همشهریان درشیراز در مطلب: خیلی زود دارد دیر میشود
دیدن جمعی سالم و بی حاشیه از خبرنگاران بی جنجال و سالم لذت بخش است. موفق باشید، روزتان مبارک قلمتان شجاع...
شهروند در مطلب: درک متقابل محور نشست شهردار و شورای اوز با اصحاب رسانه
ای کاش کلا راجع به این فعال اجتماعی که در همه حوزه ها صاحب نظرند کمی توضیح میدادین...
بنیامین در مطلب: شورای شهر و موانع عدم تحقق اهداف
موفق باشید آقای قاضی زاده...
در مطلب: اقتصاد، قلب تپنده هر شهر است